عقاب از شهر کلاغ ها پرید

هیچکس آخر این قصه رو نشنید!

هیچکس آخر این قصه رو نشنید!

عقاب از شهر کلاغ ها پرید

عقاب از شهر کلاغ ها پرید
عقاب از شهر کلاغ ها پرید

هیچکس آخر این قصه رو نشنید
هیچکس آخر این قصه رو نشنید

ندونستن یه عقاب یه عقابه
پریدن تو ذات عقابه

ندونستن یه عقاب یه عقابه
پریدن تو ذات عقابه

عقاب از شهر کلاغ ها پرید
عقاب از شهر کلاغ ها پرید

هیچ کس آخر این قصه رو نشنید...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

قایق کاغذی

شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۱۱ ق.ظ


قایق کاغذی رو آب داره میره
من نگاش میکنم و گریه ام میگیره
قایق کاغذی میره و میدونم
که برای گریه کردن دیگه دیره
برای گریه کردن دیگه دیره

زندگیم کتابِ مثنوی نبوده
من از اون روزی که دنیا رو شناختم
زندگیم یه تیکه کاغذ پاره بوده
که ازش یه قایق کاغذی ساختم
ازش یه قایق کاغذی ساختم

نظرات  (۲)

قایق کاغذی رو آب داره میره
من نگاش میکنم و گریه ا‏م میگیره
قایق کاغذی میره و میدونم
که برای گریه کردن دیگه دیره
برای گریه کردن دیگه دیره

زندگیم کتابِ مثنوی نبوده
من از اون روزی که دنیا رو شناختم
زندگیم یه تیکه کاغذ پاره بوده
که ازش یه قایق کاغذی ساختم
ازش یه قایق کاغذی ساختم

کی برام مونده که با دستِ محبت

روی سینه ‏ام بفشارد عشق و شادی
چی برام مونده به جز اشکِ ندامت
که به چشمِ خشکِ من تو هدیه دادی

شکلِ مهتاب توی خاطره اسیره
دلم از دیدنِ نیلوفر میگیره
عکسِ خوبِ کودکی کنارِ برکه
زُل زده به قایق و با اون میمیره

جاده تنها اونورِ برکه نشسته

باز نگاهش به منه، این منِ خسته
قصّه مسافر و قصّه رفتن
قصّه تلخِ منه در خود شکسته

کی برام مونده که با دستِ محبت

روی سینه‏ ام بفشارد عشق و شادی
چی برام مونده به جز اشکِ ندامت
که به چشمِ خشکِ من تو هدیه دادی

قایق کاغذی رو آب داره میره
من نگاش میکنم گریه‏ ام میگیره
قایق کاغذی میره و میدونم
که برای گریه کردن دیگه دیره
برای گریه کردن دیگه دیره

زندگیم کتابِ مثنوی نبوده
من از اون روزی که دنیا رو شناختم
زندگیم یه تیکه کاغذ پاره بوده
که ازش یه قایق کاغذی ساختم
ازش یه قایق کاغذی ساختم

کی برام مونده که با دستِ محبت

روی سینه‏ ام بفشارد عشق و شادی
چی برام مونده به جز اشکِ ندامت
که به چشمِ خشکِ من تو هدیه دادی
چه غمی داشت این ترانه مخصوصا اینجاش:

زندگیم یه تیکه کاغذ پاره بوده
که ازش یه قایق کاغذی ساختم

یادِ دفترای خاطرات روزانم افتادم. 5 سال هر شب نوشتم 5تا دفتر شد و یه روز همه رو پاره کردم و ریختم دور. کل زندگی رو انگار بریزی دور. اونجا حتی چیزایی رو مینوشتم که به خدا هم نمیگفتم ولی میدونم که میدونست خدا. هنوزم گاهی مینویسم وقتی دیگه خیلی حالم داغونه
هیچوقت نوشته هارو نگاهم نمیکردم فقط مینوشتم تلخ و شیرین
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی