عقاب از شهر کلاغ ها پرید

هیچکس آخر این قصه رو نشنید!

هیچکس آخر این قصه رو نشنید!

عقاب از شهر کلاغ ها پرید

عقاب از شهر کلاغ ها پرید
عقاب از شهر کلاغ ها پرید

هیچکس آخر این قصه رو نشنید
هیچکس آخر این قصه رو نشنید

ندونستن یه عقاب یه عقابه
پریدن تو ذات عقابه

ندونستن یه عقاب یه عقابه
پریدن تو ذات عقابه

عقاب از شهر کلاغ ها پرید
عقاب از شهر کلاغ ها پرید

هیچ کس آخر این قصه رو نشنید...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

It's Such a Beautiful Day

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۳۹ ق.ظ


Chapter #1 | Everything Will Be OK

Bill dropped his keys on the counter and stood there staring at them, suddenly thinking about all the times he'd thrown his keys there before and how many days of his life were wasted repeating the same tasks and rituals in his apartment over and over again. But then he wondered if, realistically, this was his life, and the unsual part was his time spent doing other things.


Chapter #2 | I Am So Proud of You

The guy in the next cubical over told Bill about a thing he saw on TV about identical twins who were seperated at birth but had individually grown up to be serial killers. It was as though they didn't have any choice in what they turned into. "Genetics is pretty messed up," he said as his chewing gum flung itself from his mouth. At lunch he told Bill about a physics book he was reading about time, how the passing of time is just an illusion, because all of eternity is actually taking place at once. The past never vanishes away, and the future has already happened. All of history is fixed and laid out, like an infinite landscape of simultaneous events that we simply happen to travel through in one direction. Bill made a joke that he could have sworn he'd been told that somewhere before, but the guy just stared at him like he didn't get it.


Chapter #3 | It's Such a Beautiful Day

It's Such a Beautiful Day. ...wait a minute, he's not gonna die here? But he doesn't die here. No, no, no, Bill, get up. Get up, Bill. Bill, get up. He can't die here. He's not gonna die. He can't ever die. Bill? Bill? ...He will spend hundreds of years traveling the world, learning all there is to know. He will learn every language. He will read every book. He will know every land. He will spend thousands of years creating stunning works of art. He will learn to meditate to control all pain. As wars will be fought and great loves found... and lost... and found. Lost... and found. And found. And found. And memories built upon memories until life runs on an endless loop. He will father hundreds of thousands of children whose own exponential offspring he'll slowly lose track of through the years, whose millions of beautiful lives will all eventually be swept again from the earth. And still, Bill will continue. He will learn more about life than any being in history, but death will forever be a stranger to him. People will come and go until names lose all meaning, until people lose all meaning and vanish entirely from the world. And still, Bill will live on. He will befriend the next inhabitants of the earth, beings of light who revere him as a God. And Bill will outlive them all... for millions and millions of years... exploring, learning, living, until the earth is swallowed beneath his feet. Until the sun is long since gone. Until time loses all meaning and the moment comes that he knows only the positions of the stars and sees them whether his eyes are closed or open. Until he forgets his name and the place he'd once come from. He lives and he lives until all of the lights go out.


It's Such a Beautiful Day (2012)

نظرات  (۳)

داستانو دست و پا شکسته خوندنم ولی نتونستم منظور داستانو بگیرم؟
پاسخ:
این نقل قول ها از انیمیشن It's Such a Beautiful Day هستن. البته یک انیمیشن 23 دقیقه ای با این عنوان داریم که سال 2011 اومده، و یه فیلم 62 دقیقه ای هم با این عنوان تو سال 2012 اومده که مجموع انیمیشن های سه گانه Don Hertzfeldt هست در قالب یک انیمیشن بلند. پیشنهاد میکنم خودت نسخه سال 2012 رو دانلود کنی و هر سه تا انیمیشن رو یکجا تماشا کنی.

از هر انیمیشن یا بخش فیلم یه نقل قول گرفتم که فکر میکنم عصاره این سه گانه باشه.

بخش اول: Bill با خودش فکر میکنه چقدر از عمرش رو برای کارهای روزمره و تکراری تلف کرده، ولی بعد فکر میکنه که شاید زندگی در اصل همینه و عمرش زمانی تلف شده که مشغول کارهای دیگه بوده.

بخش دوم: تو محل کار، یکی از همکارای Bill در مورد یک برنامه تلویزیونی و یک کتاب با Bill صحبت میکنه که اساس هردوشون اینه که زندگی بر پایه جبر استوار هست و موجودات هیچ اختیاری در زندگی ندارن. برنامه تلویزیونی در مورد علم ژنتیک هست و نشون میده دوقلوهای همسانی که جدا از هم بزرگ شدن و از وجود هم هیچ اطلاعی ندارن، چطور هردو به قاتل های زنجیره ای تبدیل شدن. کتاب فیزیکی هم که همکار Bill خونده در مورد زمان هست، اینکه گذر زمان در واقع یک توهمه. گذشته از بین نمیره و آینده از قبل رخ داده، تاریخ مجموعه ای از رویدادهای تصادفی نامتناهی هست که ثابت و یکپارچه همیشه وجود داشته و هر کدوم از ما در مسیر مشخصی از تاریخ بی اختیار توی این رویدادها سفر میکنیم. یک نکته ظریف هم اینجاست، اینکه همکار Bill همه این ها رو در حالی توضیح میده که خودش هیچ درکی از چیزهایی که میگه نداره و صرفاً چون خونده یا شنیده در موردش حرف میزنه، درست همونطور که Bill کاملاً تصادفی این هارو از همکارش میشنوه.

بخش سوم: Bill از ابتدای انیمیشن اول به نوعی بیماری روانی دچاره که ترکیبی از توهم و فراموشی و تغییرات دائمی رفتاره، تحت معالجه هست و چندین بار بستری میشه. آخرای انیمیشن سوم دکتر بهش هشدار میده که زمان زیادی نداره و به زودی ممکنه بمیره. اینجاست که Bill همه چیز رو زیباتر میبینه، جزئیاتی که قبلاً هیچوقت بهشون توجه نکرده بود نظرش رو جلب میکنن و ازشون لذت میبره. روی چمن ها خوابیده و ناگهان وقت مرگش میرسه. اما راوی داستان نمیتونه مرگ Bill رو قبول کنه. Bill تازه معنای جدیدی برای زندگی پیدا کرده بود و حالا باید بمیره! راوی داستان رو جور دیگه ای تموم میکنه. Bill هزاران سال همه جای دنیا سفر میکنه، هر سرزمینی که وجود داره رو میبینه، هر کتابی رو میخونه، هر چیز قابل یاد گرفتن رو یاد میگیره، هزاران هزار اثر هنری خارق العاده خلق میکنه، هزاران هزار عشق زیبا رو تجربه میکنه، هر چیز قابل تجربه کردن رو تجربه میکنه، همه موجودات میان و میرن، اما Bill همچنان زنده میمونه، با ساکنان بعدی جهان دوست میشه، اونا Bill رو مثل "خدا" میپرستن و همینطور از صحنه روزگار محو میشن، ولی Bill همچنان ادامه میده، تا زمانی که ستاره ها بی سو میشن. تمام هستی از بین میره و همه نورها خاموش میشن، و Bill همچنان ادامه میده.

پوچی مضمون شاخص تمام انیمیشن های Don Hertzfeldt هست. توی این سه تا انیمیشن، راوی صدها رویداد و حالت رو روایت میکنه که کنار هم هیچ ارتباط و مفهوم خاصی ندارن و مخاطب مات و مبهوت میمونه. در بین این همه پوچی و ابهام، سه تا موضوع جدی رو مطرح میکنه:

1- شاید معنی واقعی زندگی همین روزمرگی هاست.
2- شاید اصلاً در زندگی چیزی به اسم اختیار وجود نداره و ما همه جزئی تصادفی از تاریخی ثابت و بی انتها هستیم.
3- شاید معنی زندگی در جاودانگی و دانایی و توانایی بی نهایت هست، در رسیدن به کمال مطلق و جایگاه خدایی.

اما به هر کدوم از این سه تا که نگاه میکنیم، میبینیم هرسه مثل وقایع داستان پوچ و بی معنی هستن! حتی "خدا" بودن، جاودانگی و کمال هم در نهایت به پرسش ساده ولی بنیادی "که چی؟" ختم میشه.
خیلی ممنونم که واسم توضیحش دادی وافعا ممنونم

یکی از بچه ها در مورد جبر نوشته بود و چیزایی گفته بود که واقعا درست بودن ولی من نمیتونم قبولشون کنم چون همه چیزا توی ذهنم بهم میریزه شاید اینم از نادانی من باشه که دوست ندارم قبول کنم
یه جایی خوندم خداوند فرمودن: سرنوشت همه انسان ها تعیین شده مگه اینکه انسانی بخواد تغییرش بده و همه عواقبش پای خودشه

توی بخش دوم نوشتی: گذشته از بین نمیره، آینده از قبل رخ داده
توی هوش فرا زمینی نوشته بود: که سفر در زمان طبق گفته ی انیشتن ممکنه و دارن تلاشها و مطالعات انیشتن رو دنبال میکنن. وقتی بشه در زمان سفر کرد میشه هم به آینده سفر کرد (که البته توضیح این بخش مفصله و وقتی خیلی با موضوع ور میری توی ذهنت با عقل جور در میاد) و هم میشه در گذشته سفر کرد ولی این سفر در گذشته رو هرجوری فکر میکنم ذهنم پس میزنه ولی واقعیته. بعد مطرح کرده بود اگه انسان ها بتونن به گذشته سفر کنن مثلا طرف بزنه پدربزرگشو بکشه چه اتفاقی میفته؟؟؟ تاریخ و همه ی دنیا اینطور بهم میخوره. حالا با اینش کاری ندارم درگیر اینم که گذشته ای که تموم شده رو چطور میشه تغییر داد؟ میرسیم به همینی که نوشتی: گذشته از بین نمیره، آینده از قبل رخ داده
دیوونه کننده ست نه


دوست ندارم بعد از مرگم بدونم که زندگی اینی نبود که ما فکر میکردیم و زندگی کردیم
خیلی طلمه ها


ممنونم که واسم توضیح دادی
حتما دانلودش میکنم

پاسخ:
خواهش میکنم.

جبر و اختیار هم از اون موضوع هاییه که خیلی در موردشون فکر میکنم. خودم به جبر معتقدم. البته نه به دو شکلی که تو انیمیشن بهشون اشاره شده. هرچند اون دو مورد هم جای تامل دارن، ولی استدلال من از زاویه دیگه ایه. اثر جبر تو زندگی هر شخص زمانی شروع میشه که به دنیا میاد. اول از همه خود "به دنیا اومدن" هست که اختیاری نیست. هیچکس انتخاب نکرده که تو کدوم کشور و چه بازه ای از تاریخ به دنیا بیاد، هیچکس والدینش رو انتخاب نکرده، و همینطور خیلی عناصر تاثیرگذار محیطی دیگه هستن که تو شکل گرفتن شخصیت نقش دارن، ولی شخص هیچ کدوم رو انتخاب نکرده. اساس انتخاب هایی که میکنیم تجربه هایی هستن که در گذشته داشتیم، و تجربیات هر فرد رو محیط جبری اطراف بهش میده. به عنوان مثال شما میخواید از بین دوتا چیز یکی رو انتخاب کنید. اگه در گذشته تجربه A رو داشته باشید x رو انتخاب میکنید، و اگه تجربه B رو داشته باشید y رو. در واقع این خود ما نیستیم که انتخاب میکنیم، بلکه تجربیاتمون هستند. تجربیات رو هم که گفتیم محیط به ما میده. به نظرم دلایلی که میارم خیلی منطقی و شفاف هستن، ولی معمولاً تو بحث ها طرف مقابل رو نمیتونم متقاعد کنم. شاید دلیلش ناباوری و ترس از مواجهه با واقعیت باشه، اینطور که یکی بیاد بهت بگه تمام عمرت یک عروسک خیمه شب بازی بودی و خودت تو هیچ کدوم از کارایی که کردی نقش نداشتی! پذیرش همچین ادعایی خیلی سخته، چون در این صورت همه چیز زیر سوال میره. ولی خب، اگه این تئوری درست باشه تکلیف چیه؟ مخصوصاً اینکه ایراد خاصی هم بهش وارد نیست!

این تناقضی که اشاره کردی (سفر به گذشته و کشتن پدربزرگ) ایراد اصلی تئوری سفر در زمان هست. البته تا امروز ایده سفر در زمان بیشتر تو داستان های علمی تخیلی مطرح شده و از نظر علمی برای وقوع همچین پدیده ای باید امکان حرکت با سرعت نور فراهم باشه که در حال حاضر امکان پذیر نیست. اما اونی که تو انیمیشن بهش اشاره شده میگه زمان مثل یک کتاب تاریخ از پیش نوشته شده هست و ما لا به لای صفحاتش داریم زندگی میکنیم. شاید بتونیم صفحات رو ورق بزنیم، ولی نمیتونیم تغییرشون بدیم.

موضوع های پیچیده مثل اینا زیاده، ولی همیشه بحث ها و استدلال ها به تناقض و بن بست ختم میشن. زندگی بیشتر به بی معنی بودن گرایش داره و هر تلاشی برای پیدا کردن معنی واقعی زندگی به شکست منتهی میشه. وجود داریم، ولی هیچوقت نفهمیدیم چرا. بله، دیوونه کننده ست.

همین دیگه "ترس از مواجهه با واقعیت"
خب خیلی بده آدم اینهمه مدت با یه فکری زندگی کرده باشه بعد یهو بگن اصلا همه ی ذهنیتاتو بریز دور همه چی اینی نیست که بوده و فکرشو میکردی خب ترس داره ترس از بیهوده زندگی کردن در حالی که هرآدمی یه بار به دنیا میاد

پاسخ:
بله، همینطوره.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">